ای ساز من ،نغمه ی خاموشی چرا سر داده ای مگر نمی دانی که در این در ماندگی بجز تو همراز و هم زبانی ندارم.اینهمه شور و غوغا را اگر تو خاموش باشی چگونه در سینه نگاه دارم و زنده باشم .!

آرزو ها و عشقها وآزردگیها و ناله های پنهان مرا تو میدانی و به زبانی که همه را بگوید و هیچ نگوید بگوش صاحبدلان میرسانی و یار و غمخوار میجویی .این آتش سوزان را تو از دریچه اخلاص خاطر من آزاد میکنی .

اگر قلم را بشکنی و این مضراب را از من بگیری خون اینهمه عشق پنهان و ناله های زندانی به گردن تو خواهد بود.این چند روزه را هم با من بساز و تحمل کن و بگذارنسیم آه وناله من تارهای تو را به آواز بیاورند بگذار از مضراب قلم بر تو ساز فکربنوازم و رازهای نهفته و خواهشهای نگفتنی و آرزوهای نشدنی را از زبان مرموز تو فریاد و فغان آورم .

ای قلم ،ای مضراب،ساز فکر و قلب من ، خدا نکند تو از رفتن بمانی . خدا نکند این ساز تو را از همراهی و هم زبانی جواب گوید .ای ساز و ای مضراب من خدا نخواهد مرا در این تنگنا به تنهایی و خاموشی بسپارید و به وحشت و غم سکوت وا بگذارید.

آرزو دارم وقتی رود اشک من به دریای نیستی فرو رفت باز مدتها آن سبزی و صفا باقی بماند و دلمردگان را زنده و سر خوش کند .ای قلم ،تو عشق و امید و شور و شوق هستی، اگر از دست بروی که فکر مرا بنوازش در آورد که از خاموشی و بینوایی بستوهم .ای ساز من ، ای کلک فرسوده ، محض خدا با هم بسازید و نگذارید پیش از مردن بمیرم ...!

نــــــالد به حـــال زار من امشب ســـه تـــار مــــــن