<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیدای بی پیدا</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com</link>
<description>شعر و عرفان .اجتماعی و هرچه میخواهد دل تنگت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 Jul 2011 12:33:40 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تنهایی</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/42</link>
<description>در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند</description>
<pubDate>Tue, 19 Jul 2011 12:33:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره می سازمت</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/41</link>
<description>سلام امروز 89/10/9 بعد از یکسال و 14 روز به وبلاگم سر زدم و خبر برخی از دوستانمو گرفتم و شاید دوباره وبلاگ نویسیو شروع کنم چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی من چه گویم که غریب است دلم در وطنم</description>
<pubDate>Thu, 30 Dec 2010 09:38:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>مثل یک جام شرابه</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/40</link>
<description>نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه، به چه رنگه، به چه حاله مثل یک جام شرابه نمی دونی ، نمی دونی چه عمیقه ، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی حافظ ، یه کتابه یه کتابه مثل یک جام شرابه نمی دونی ، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه ، رنگ آفتاب بهاره ، مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره مثل یک جام شرابه نمی دونی که دل من توی اون چشمای شوخت، روی اون برکه ی آروم یه حبابه یه حبابه مثل یک جام شرابه نمی دونی و به جز من دگری هم نمی دونه ، که یه دنیا توی اون چشم سیاهه هرکی</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 09:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>ایران کهن</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/39</link>
<description>ایران کهن ای خشم به جان تاخته، توفان شرر شو اى بغض گل انداخته، فرياد خطر شو اى روى برافروخته, خود پرچم ره باش اى مشت برافراخته, افراخته ترشو اى حافظ جان وطن، از خانه برون آى از خانه برون چيست كه از خويش به در شو گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو خاك پدران است كه دست دگران است هان اى پسرم، خانه نگهدار پدر شو ديوارِ مصيبت كده ى حوصله بشكن شرم آيدم از اين همه صبر تو، ظفر شو تا خود جگر روبهكان را بدرانى چون شير درين بيشه</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>منو تنها نزار</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/38</link>
<description>منو تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يه بار خودم قربونيتم يار جون جونيتم ميون عاشقا منو نزار کنار من اولين و آخرين خريدار اداتم هنوزم عاشق لحظه ديدار چشاتم راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگرچه از تو دورم!</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:07:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>خدا در روح ما زمزمه میکند اما... </title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/37</link>
<description>خدا در روح ما زمزمه میکند اما... روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند. پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>شهرام ناظری و مرحوم پرویز مشکاتیان</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/36</link>
<description>پـایــیــــــــــــــز آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست ؛ با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ؛ سرودش باد جامـه اش شولای عریـانی ست ور جز اینش جامه ای باید؛ بافته بس شعله ی زر تار پودش باد گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان ؛ چشم در راه بهاری نیست گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟! داستان از</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 09:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>کدمو سوار میکنی؟</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/35</link>
<description>يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت . بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود : شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد.</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 10:13:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/34</link>
<description>عاقلان نقطه ی پرگـــــــار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند ************* عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل ************* علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست ************* عشق آن باشد که حیرانت کند بی نیاز از کفر و ایمانت کند دارم هـــــــــــــــــــــــوای عاشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــی</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 10:07:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>اون روزا ما دلی داشتیم</title>
<link>https://peydayebipeyda.blogfa.com/post/33</link>
<description>اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم کسی آمد که حرف عشق را با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد به یک دریای توفانی دل ما رفته مهمانی چه دور ساحلش از دور پیدا نیست یک عمری راه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد خودش میبردت هرجا دلش خواست به هرجا برد بدون ساحل همونجاست به امیدی که ساحل داره این دریا به امیدی که آروم میشه تا فردا</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 08:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>peydayebipeyda</dc:creator>
<guid>peydayebipeyda.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
</channel>
</rss>
